تبليغاتX
زندگی عجب معمای غریبی است

دوشنبه 31 تیر1387

شهر ستاره ها


براي تو از پنجره کوچک تنهاييم حرف مي زنم

از پشت ديوارهاي سنگي

با قايق غمهايم

در رودخانه اشکهايم

براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو ميزنم

چشمان مهربان تو از لابلاي شهر ستاره ها

باز هم قصه اميد را مي گويند

اما قلب کوچک من سالهاست

که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است

از خود خانه و سرپناهي ندارم

و در جستجوي آن نيز نيستم

اما در بطن جان آرزوي من اينست

که خانه اي در دل آسمان داشته باشم

اگر چه به مساحت يک قلب باشد

نوشته شده توسط ساقی در 3:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 تیر1387

فارغ از تحصیل؟!!...

بعد از دو روز تاخیر اومدم!اومدم که بنویسم از چهار سالی که گذشت.به اینکه چه جوری گذشت فعلا کاری ندارم!الان می خوام فقط به اینکه گذشته بپردازم!روزهایی که با هم بودیم و با هم درس خوندیم و با هم تجربه کردیم!همه ی اون چیزایی که برای آیندمون تبدیل به یه سرمایه شده با هم حس کردیم و اندوختیم.شاید اگه اینجا نبودیم و یه جای دیگه با کسای دیگه بودیم احساسمون و تجاربمون خیلی با الان فرق داشت.شاید هرکدوممنون زندگی رو یه جور دیگه می فهمیدیم.اما الان و با گذشت این چهار سال تو این دانشکده ما حس با هم بودنی رو به دست آوردیم که خیلی ارزش داره!البته این نظر منه!

تو این چهار سال خیلی اتفاقا برامون افتاد!از همون اولین روزها آشنایی هامون که کم کم جون گرفت و همدیگه رو شناختیم.بعد سر کلاسا با همدیگه خندیدیم و با هم دیگه از بودن سر یه کلاسی خسته شدیم.(البته گاهی اوقات)با همدیگه ماه رمضون سال اول یه افطاری کوچولو برگزار کردیم و خوش گذروندیم.با هم نشستیم سر میز های بوفه و سلف و چای خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم.از همون روزای اول با هم دیگه تو برنامه های دانشکده شرکت کردیم.بعضی هامون همون روزا رفتیم تو کار تشکلی و انجمن و شورا و بسیج و ...اما بازم با هم بودیم!

سال های بعد شاید پیش می یومد که کلاس مشترک داشته باشیم ولی حس مشترک که داشتیم!حس خوب همکلاسی بودن!

با همدیگه اردو رفتیم و بازی کردیم و یاد گرفتیم!یاد گرفتیم که چطور زندگی کنیم.اردو رفتیم تا همدیگه رو بهتر و بهتر بشناسیم...

گاهی از هم ناراحت شدیم و گاهی به هم خندیدیم.گاهی به خاطر هم اذیت شدیم و گاهی برای هم دل سوزوندیم.گاهی حس کردیم که بزرگ شدیم و گاهی خودمون رو بچه جا زدیم!

موقع امتحانا که می شد بیشتر صمیمی می شدیم.جزوه و کتاب به هم قرض می دادیم وسر جلسه هوای همدیگه رو داشتیم!تحقیقامون رو با همدیگه انجام می دادیم و بعضی هامون از زیر کار در می رفتیم و بعضی هامون رو حساب دوستی جور بقیه رو می کشیدن!

با هم انتخاب واحد کردیم و با هم رفتیم تو سایت و آموزش و داد و هوار کردیم.وقتی یه واحد پر می شد همگی با هم کلافه می شدیم!وقتی که تایید نمی شد واحد هایی که انتخاب کرده بودیم همگی با هم عصبانی می شدیم.چقدر تلاش می کردیم تا صبح زود برسیم و پشت در سایت صف بگیریم تا زودتر بتونیم انتخاب واحد کنیم!اما بازم هوای همدیگه رو داشتیم که مبادا یکی از دوستامون و همکلاسی هامون جا نمونه از انتخاب واحد!مبادا نتونه واحدی رو که می خواد بگیره...

با هدیگه همراه دکتر رفیع فر رفتیم به دنیای ماقبل تاریخ و با نئاندرتال ها آشنا شدیم!رفتیم سراغ آثار باستانی و بعد هم رفتیم میون عشایر ایران و شناختیمشون!

با دکتر فکوهی رفتیم تو دل تاریخ انسان شناسی و نظریه هاشو مرور کردیم و لوی اشتراس و فریزر و مالینوفسکی رو شناختیم.

با دکتر مقصودی روش تحقیق یاد گرفتیم و با مورگان آشنا شدیم و نظام خویشاوندی رو درک کردیم.

با دکتر عسکری رفتیم تو دنیای زیست و انسان شناسی زیستی.بعد هم سر از جنگلای ساوان در آوردیم!

با دکتر فیاض همه جور انسان شناسی رو یاد گرفتیم و کلی خندیدیم.

با دکتر نرسیسیانس از نظریه های فمینیست سر در آوردیم و انسان شناسی جنسیت خوندیم!

با دکتر رفعت جاه اوقات فراقتمون رو مرور کردیم.

با دکتر جاوید دکتر متین و دکتر اسدیان و دکتر پرستش و بقیه هم انسان شناسی خاورمیانه و پزشکی و فرهنگ عامه و انسان شناسی ادبیات و....یاد گرفتیم.

حالا همه ی این حرفا برامون شده یه خاطره!یه خاطرهی خیلی قشنگ!حتی اگه نمره هامون خوب نبوده!

اما این خاطره ها تجربه های خوب زندگیمون بوده شک نکنید!

نوشته شده توسط ساقی در 3:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 تیر1387

لیلایت منم...

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
نوشته شده توسط ساقی در 12:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 25 خرداد1387

چه می کردی؟!...

من نه بر می گردم

نه جايی می روم

من فقط شبيه شما

شبيه يک مشت سکوت آفتاب نديده می شوم

و گذران تلخ لحظه هايی را اندازه می گيرم

که جز زل زدن ،

به جدايی من از ما

کاری از دستشان ساخته نيست  

چه بايد كرد وقتي كاري ازت ساخته نيست

 

جه بايد كرد وقتي لحظات به هر دليلي ازت ميگريزند

 

تو بودي چه ميكردي؟

نوشته شده توسط ساقی در 4:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 خرداد1387

دعا!

خدایا !

مگذار دعا کنم

که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری،

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم،

مگذار از تو بخواهم

درد مرا تسکین دهی،

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخش.

خداوندا !  کمکم کن تا تحمل کنم

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و

تغییر دهم آنچه راکه نمی توانم تحمل کنم.

 

نوشته شده توسط ساقی در 4:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم...

تورابه جای همه کسانی که نمی شناختم دوست دارم  .

.
تورابه جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم.

.
برای خاطرعطرنان گرم


وبرفی که آب میشود.


وبرای نخستین گلها


تورابه خاطردوست داشتن دوست دارم.

 .
تورابه جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم. 

 .
بی توجزگستره‌‌ای بیکرانه نمیبینم


میان گذشته وامروز...

پس به نام زندگی  

هرگزنگوهرگز



نوشته شده توسط ساقی در 5:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 اردیبهشت1387

یک روز زندگی

 
نوشته شده توسط ساقی در 4:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387

مسافر

من مسافرم ٬

کوله بارم کوچک است و سبک ٬ آماده رفتن است و دل کندن ... دل بریدن !

من مسافرم و خاک راههای دراز مانده بر تنم .

                                                           ( گذشته از هزاران حادثه... هزاران یاد .)

  می نشینم گاهی به سوک آنچه رها کرده ام

                                                        ... به حسرت

آنسان که هنگام دل سپردن  ٬به روز دل بریدن . رها کردن .

رسم من عادت نیست . رفتن رسم من  است .

                                                  من مسافرم .

اینست که اکنون یادم نیست خانه ام کجاست .

                                                   یارم کیست .

...  منم آن مرغ مهاجر که هوایی شده است

دل من باز طوفانی شده است

نوشته شده توسط ساقی در 12:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 27 فروردین1387

تماشا کن !

 
 بال‌هایت را به حرکت در بیاور !!
 
پرواز را شروع کن !!
 
حالا موقع رفتن است !!
 
نقاب تیرگیها را از چهره‌ات دور کن  !!
 
شادی را مهمان چهره‌ات کن !!
 
چشمهایت را به روی زیباییها باز کن  !!
 
خوب که نگاه کردی !!
 
درب قفس را باز کن !!
 
پرواز کن !!
 
پرواز کن تا آنجا که می‌توانی !!
 
تو می‌توانی برسی !!
 
پرواز کن !!
 
تا آسمانی شدن !!
 
تا اوج پاکیها !!
 
تا اوج زیبایها !!
 
تا اوج روشناییها !!
 
به روشنایی که رسیدی  !!
 
لحظه‌ای تامل کن !!
 
کسی تورا می خواند !!
 
صدایش را بشنو !!
 
حرکت را شروع کن !!
 
دل را خدایی کن !!
 
به دنبال صدا برو !!
 
سایه‌ پرواز را کنار بزن !!
 
به فکر پرواز باش !!
 
بالهایت را قوی‌تر کن !!
 
لحظه برخورد سنگین است !!
 
من خوب می‌دانم که تو می‌توانی !!
 
باید برسی !!
 
آنجا که رسیدی !!
 
باز لحظه‌ای تامل کن !!
 
حرفهای زمینی  !!
 
چشمهای تیره !!
 
دلهای تاریک !!
 
همه را دور بریز !!
 
ذهن را با آبی آسمان زلال کن !!
 
آسمانی شدن را دریاب !!
 
و آرام آرام پرهایت را در آسمان زیبایی به پرواز در بیاور!!
 
وقتی که بر گشتی !!
 
کوچه هستی را پیدا کن!!
 
لانه‌‌ای برگزین !!
 
یاس را مهمان آن لانه کن !!
 
آرام آرام در آنجا قدم بزن!!
 
لحظه‌ای تامل کن!!
 
یاس به سراغت می‌آید!!
 
روشنایی را مهمان آن کن!!
نوشته شده توسط ساقی در 5:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 20 فروردین1387

تنهایی

از تنهایی مگریز

                    به تنهایی مگریز

گهکاه

             آن را بجوی و

تحمل کن

              و به آرامش خاطر

مجالی ده

 

نوشته شده توسط ساقی در 2:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •